تبليغاتX
سایبان آرامش ما
و رسالت من این خواهد بود

تا دو استکان چای داغ را

از میان دویست جنگ خونین

به سلامت بگذرانم

تا در شبی باران

آنها را

با خدای خویش

چشم در چشم هم نوش کنیم

                                            حسین پناهی

+ نوشته شده جمعه بیست و ششم مرداد 1386ساعت 15:33 توسط samira |

همه چیز فقط 4 روز طول کشید.کلی اتفاق های تلخ و شیرین فقط در عرض 4 روز. واقعا باورم نمی شه.انتظارشو نداشتم که  این قدر سریع همه چیز تموم شه...!!

دیشب که داشتم پست قبلی رو می نوشتم نیشم تا بنا گوش باز بود اما الان....

 

امروز صبح، با غر غرای داداشم از خواب پریدم.نمی دونستم چه خبره.فقط میشنیدم که هرکس یه چیزی می گفت و یه ایده ای می داد.

امین هی می گفت "مگه نگفتم جلو کولر نذارینش؟"

بابام که یه ضرب آیه یاس می خوند و اصرار داشت که این دیگه مردنیه...!!

مامان هم مثل همیشه فکر می کرد بیچاره گشنشه و در به در داشت دنبال شیر می گشت....

فکر نکردم قضیه اون قدر ها هم جدی باشه.واسه همینم خودمو زدم به خواب و باز هم خوابیدم

اما این جر و بحث ها و صدای میو میو کردن های گربه تمومی نداشت.

با قیافه خواب آلود به زور بلند شدم و زود رفتم سراغش...همه دورش جمع شده بودند...سرم رو نزدیک کردم تا ببینم واقعا چه خبره اما بیشتر از چند لحظه نتونستم نگاهش کنم و سریع  عقب کشیدم و شروع کردم به گریه کردن...

به دامپزشک زنگ زدم اما هنوز نیومده بود.118 هم که بدون اسم شماره هیچ کلینیکی رو نمی داد.اعصابم بد فرم ریخته بود به هم...نمی دونستم چی کار باید بکنم

کمی بعد وصل شدم به اینترنت و شروع کردم به سرچ کردن.شماره تلفن یه بیمارستان دامپزشکی رو گیر آوردم و رفتیم اونجا...

بماند که واسه رفتن من چه قدر رو مخ پدر جان کار کردم و زحمت کشیدم چون بابا یقین داشت که این می میره و این جمله دیگه کاملا اعصاب و روان من جوون رو

می ریخت به هم.

خدا رو شکر به خیر گذشت...دکتر گفت که زنده می مونه.منم کلی شاد و خوشحال و خجسته برگشتم خونه

اما دوباره ظهر حالش بد شد ولی این دفعه وقتی بردیمش کلینیک تو دست دکتر تموم کرد...

خیلی وحشتناک بود...شاید به نظرتون مسخره بیاد اما تو همین 3-4 روز خیلی بهش وابسته شده بودم.خیلی دوسش داشتم.

الان دیگه وقتی می رم بیرون واسه برگشتن به خونه و بازی کردن باهاش لحظه شماری نمی کنم...دیگه مجبور نیستم کثیف کاری هاش رو جمع و جور کنم.دیگه کسی دستام رو چنگ نمیندازه.دیگه دستام بوی گربه نمی ده و  صدای میو میو کردانش از خواب بیدارم نمی کنه.

بد جور عذاب وجدان دارم...فکر می کنم شاید تقصیر از ما بوده و یه جای کارما

می لنگیده.فکر می کنم اصلا شاید از اولشم نگهداری از این گربه کار درستی نبوده.فکر می کنم چرا باید به خاطر خودخواهی ما آدما حیوونا از زندگی طبیعیشون محروم باشن؟؟!!

 اما به هر حال خدایا ازت ممنونم که این اتفاق خیلی زود افتاد چون من واقعا تحملش رو نداشتم...!!

+ نوشته شده پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386ساعت 15:0 توسط samira |

یه جونور دیگه...!!

یه بچه گربه 20 روزه...یه موجود زشت، بدبو، خرابکار، شیطون و تا حدودی یه چنگ انداز ماهر اما

بامزه و دوست داشتنی!!

الان فقط ۳ روزه که این موجود نازنین وارد کانون گرم خانواده ما شده و خدا می دونه که این حضور گرم با توجه به علاقه خاصی که مامان و بابام بهش دارن چند روز به طول بینجامد.

البته خودمم یه جورایی نمی دونم که می تونم نگهش دارم یا نه؟

این احساس  دقیقا لحظه ای بهم دست داد که در حین تلاش برای شیر دادن بهش، طرف گند زد به کل هیکلم و من واقعا خیلی خودمو کنترل کردم که همون لحظه پرتش نکردم بیرون...

با این وضع اگه بخواد پیش بره ما حدودا تا یکی-دو ماه دیگه باید در میان انبوهی از میکروب های مختلف به زندگی شیرین در کنار پیشو کوچولو ادامه بدیم

 نمی دونم واقعا...!!

خدا کنه بشه برای همیشه نگهش دارم تا به این ترتیب آرزوی دیرینه من برای داشتن گربه به حقیقت بپیوندد و من دیگه تو پارک ها سیریش گربه های خیابونی نشم.

راستی واسه اسمش هم پیشنهاد یادتون نره،آخه این بدبخت هنوز اسم  نداره

داداشم بهش می گه استیچ(؟)

اما من چون سوادم به این کلمه های خارجکی قد نمی ده همچنان بهش می گم پیشو...واسه همینم پیشوی بیچاره اساسی دچار دوگانگی شده

 

+ نوشته شده پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386ساعت 0:47 توسط samira |

اوایل کوچک بود.یعنی من این طور فکر می کردم.اما بعد بزرگ و بزرگتر شد.آن قدر بزرگ که دیگر نمی شد آن را در غزلی یا قصه ای یا حتی دلی حبث کرد.حجمش بزرگ تر از دل شد و

من همیشه از چیزهایی که حجمشان بزرگ تر از دل می شود، می ترسم.

از چیزهایی که برای نگاه کردنشان باید فاصله بگیرم، می ترسم.

از وقتی فهمیدم که ابعاد بزرگی اش را نمی توانم با کلمات اندازه بگیرم یا با گفتن" د.د "خلاصه اش کنم، به شدت ترسیده ام.از کوچکی و حقارت خودم لجم گرفته،از ناتوانی و کوچکی روحم.

فکر می کردم همیشه کوچکتر از من باقی خواهد ماند.فکر می کردم این من هستم که او را آفریده ام و برای همیشه آفریده من باقی خواهد ماند اما نماند.

به سرعت رشد کرد،بزرگ شد و از لای انگشتانم لغزید و گریخت.آن قدرکه من مقهور آن شدم.آن قدر که وسعت اش از مرزهای دوست داشتن فراتر رفت.آن قدر که دیگر از من فرمان نمی برد،بنده من نبود و من آفریده اش. آن قدر که حالا می خواهد مرا در خودش محو کند.

و اکنون نمی دانم که چه گونه می توانم از فشار عجیبی که بر روحم احساس می کنم رها شوم....

  

 

اینو از کتاب عشقی بی قاف، بی شین، بی نقطه (مصطفی مستور) براتون گذاشتم،البته با اندکی تحریف...من که کلی با این یه تیکش حال کردم،مخصوصا اونجایی که در مورد آفریدن عشق حرف می زنه

+ نوشته شده سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386ساعت 17:43 توسط samira |

تاریخ تولد:نوروز ۱۳۸۶

تاریخ فوت:۱۲/۳/۱۳۸۶

علت مرگ:بابام

 ااااااااااااااه....ماهی قشنگم مرد....همش تقصیر بابام بود.كلي ذوق زده شده بود كه امسال ماهيامون زياد عمر كردن و وا۳ همينم تا جا داشتن انواع نون از قبيل بربري‏،سنگك،لواش‏،نون فانتزي و ... ريخت تو آبشون.

اونا هم كه براي اولين بار اون همه غذا رو يه جا ديده بودن ييهو حمله ور شدن و در ادامه اين بحث روز بعدش يكيشون تلف شد....

مامانم كه احتمال ميداد سكته زده باشه به مدت يه روز ماهي مرده رو نگه داشت ولي امروز در كمال نااميدي مراسم ختمش برگزار شد و بعد هم مراسم به خاك سپاري با حضور جمعي از همسايگان در حياط خونمون

خلاصه شما هم واسه اين جوون ناكام يه صلوات بفرستين

 

                                           

 

+ نوشته شده دوشنبه چهاردهم خرداد 1386ساعت 12:35 توسط samira |

روال روابط اجتماعي زن و مرد از 50 سال پيش تا 500 سال بعد!!!

سال 1332

دختر خانواده همراه با مادرش كنار حوض روي تخت چوبي نشسته اند و يك ظرف هندوانه قرمز جلويشان است. دختر خانواده براي دختر همسايه تعريف مي كند: آره زري جون داداش فرمونم وقتي شنيد اين پسر لاغر مردني به من متلك گفته همچين زدش كه به سوسك ميگفت خرس قطبي.تازه خود داداش هم گفته كه ميخواد برام شوهر خوب پيدا كنه . مادر دختر مي گويد:خدا سايه مرد را از سر خونه اي ور نداره!
 

سال 1342

پدر خانواده با عصبانيت وارد اتاق ميشود و پس از اينكه كمي جنم رو كرد و چهار تا كاسه كوزه را زد شكست فرياد ميزند:دختره چشم سفيد حالا واسه من دانشگاه قبول ميشه...چشمم روشن... مردم از فردا نمي گويند آقا رضا غيرتت رو شكر؟هيچي ديگه ولش كن فردا مي خواهد شلوار مدل برمودايي و مانو بدن نما بپوشدو نوبل  صلح هم بگيره...زن اگه اجنبي ها بهش نوبل صلح را بدهند مردم چي مي گويند؟مادر خانواده با لحن التماس آميز ميگويد:مرد چرا حالا شلوغش مي كني؟ نوبل و برمودا چيه؟ دخترمون فقط دانشگاه قبول شده همين ...  اين قدر سخت نگير...

بالاخره با اصرار هاي مادر پدر قبول مي كند كه دخترش به دانشگاه برود. وقتي پدر قانع شده سيگارش را روشن مي كند و مادر مي گويد: مرد خدا سايه تو را از سر ما كم نكند.!

 

سال 1352

فرياد مرد خانواده تمام كوچه را پر مي كند چي؟!مي خواهد برود سر كار؟! يعني من اينقدر بي غيرت شده ام كه دخترم بره سر كار و پول بياره تو خونه؟پس من اينجا هويجم؟مگر اينكه بابت اين بي آبرويي از رو نعش من رد شويد... كسي كه از روي نعش مرد خانواده رد نمي شود ولي دختر خانواده هم بعد از چند ماه با وجود غرغرهاي پدر بالاخره سر كار  ميرود. صداي مادر خانواده به گوش ميرسد:مرد خدا  تو را براي ما حفظ كند.!

 

سال 1387

مرد خانواده:آخه خانم اين چه وضعيه؟روز اولي كه اومدي خواستگاريم گفتم دلم نميخواد زنم از اين مانتو ها بپوشدو آرايش كند گفتي :دوره اين امل بازي ها گذشته ما هم گفتيم چشم!بعد گفتي اگر خانه خريدي به جاي مهريه خانه را به نامم كن گفتم چشم!آن اول هم حق طلاق را هم از ما گرفتي حالا هم مي گويي بنشينم توي خانه بچه داري كنم؟

زن:عزيزم مگر چه اشكالي دارد؟مگه تو ماهي چقدر حقوق مي گيري؟تمام حقوقت هم بابت كرايه تاكسي خرج ناهار خودت و مهد كودك بچه و جريمه ماشينت مي رود.حالا اگر بنشيني توي خانه و از بچه نگهداري كني هم خرجمان كم ميشود و هم بچه مان وقتي بزرگ شد از كمبود محبت پدر و مادر رنج نميبرد....آفرين عزيزم...خدا سايه ات را(فعلا)سر ما نگه دارد.!

 

سال1582

FM راديو موج شبكه پيام(صداي يك خانم):با اعلام ساعت نه شب. شما خانم هاي عزيز را در جريان آخرين اخبار رسيده قرار ميدهم. به گزارش خبر گزاري بانوپرس دقايقي قبل سايه آخرين نمونه نادر از جنس "مرد"از روي كره زمين محو شد!!پس از پايان عمر اين آخرين بازمانده از شاخه زينتي مردها از اين پس نام اين موجودات را فقط در كتاب هاي تاريخ مي توان پيدا كرد.. ساعت نه و پانزده دقيقه با خبر هاي جديدي در خدمت شما خانم هاي عزيز خواهم بود..دينگ دينگ!

 

سال 1882

چند تا مرد دور هم نشسته اندو در حالي كه سبزي پاك مي كنند آهسته مشغول تبادل نظر هستند.

-آره... ميگويند هدف اين جنبش بازگرداندن حق و حقوق ضايع شده مرد هاست...

-حق با آقا جمشيده... ببينيد اين زن ها چقدر از ما سؤاستفاده مي كنند؟تا وقتي خونه بابامونيم بايد آشپزي و بچه داري  و اينها رو ياد بگيريم و توسري بخوريم. بعد هم بدون مشورت زنمان مي دهند و زنمان هم ما را استثمار مي كند...

-خب ميگفتم ... اسم اين جنبش سيبيليسم است و ....در اين حال با ورود خانم يكي از آنها بحث را به زياد بودن گل سبزي كشيده ميشود!زن

 مي گويد:خدا سايه شما مرد ها را از سر سبزي ها كم نكند!!!

+ نوشته شده یکشنبه سیزدهم خرداد 1386ساعت 16:25 توسط samira |

 

وقتی قلبهایمان کوچکتر از غصه هایمان می شود

وقتی نمی توانیم اشکهایمان را پشت پلکهایمان پنهان کنیم

و بغضهایمان پشت سر هم می شکنند

وقتی احساس می کنیم بدبختی ها بیشتر از سهممان است و رنج ها بیشتر از صبرمان

وقتی طاقتمان طاق می شود و تحملمان تمام ...

آن وقت است مطمئن می شویم که به تو احتیاج داریم

و مطمئنیم که فقط تویی که کمکمان می کنی ....

آن وقت است که تو را صدا می کنیم

تو را آه می کشیم

تو را گریه می کنیم

تو را نفس می کشیم

تو جواب می دهی

دانه های اشکمان را پاک می کنی

گره ی تک تک بغضهایمان را باز می کنی

و دل شکسته مان را بند می زنی

بیشتر از تلاشمان خوشبختی می دهی و

بیشتر از لبها ، لبخند...!

دردها را درمان می کنی و تلخ ها را شیرین

نا امیدها امید می شوند و سیاه ها ، سفید سفید ....

آن وقت می دانی ما چه می کنیم؟!

ما بدترین کار را می کنیم....

نه سپاس می گوییم و نه ممنون می شویم

ما فخر می فروشیم و می بالیم

یادمان می رود که اصلاً چه کسی دعاهایمان را مستجاب کرد

و خوابهایمان را تعبیر و اشکهایمان را پاک

ما همیشه فراموش می کنیم ....

ما همیشه از یاد می بریم....

ما همان انسانی هستیم که ریشه اش از فراموشی است...

+ نوشته شده جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386ساعت 0:47 توسط samira |

روزي فرا خواهد رسيد که جسم من آنجا زير ملافه سفيد پاکيزه اي که چهار طرفش زير تخت بيمارستان رفته است ، قرار ميگيرد و آدمهايي که سخت مشغول زنده ها و مرده ها هستند از کنارم ميگذرند . آن لحظه سر انجام فرا خواهد رسيد که دکتر بگويد مغز من از کار افتاده است و به هزار دليل دانسته و ندانسته، زندگي ام به پايان رسيده است . در چنين روزي تلاش نکنيد به شکل مصنوعي و با استفاده از دستگاه، زندگي ام را به من برگردانيد و بسترم را بستر مرگ ندانيد . بگذاريد آن را بستر زندگي بنامم و بگذاريد جسمم به ديگران کمک کند که به حيات خود ادامه دهند . چشم هايم را به انساني دهيد که هرگز طلوع آفتاب، چهره يک نوزاد و شکوه عشق را در چشم هاي ديگري نديده است . قلبم را به کسي بدهيد که از قلب، جز خاطره دردهاي پياپي و آزاردهنده، چيزي بياد ندارد . خونم را به نوجواني بدهيد که او را از تصادف ماشين بيرون کشيده ايد و کمکش کنيد تا زنده بماند و نوه هايش را ببيند . کليه هايم را به کسي بدهيد که زندگيش در دستگاهي خلاصه شده است که هر هفته خون او را تصفيه ميکند. استخوان هايم ، عضلاتم و تک تک سلول ها و اعصابم را به پاهاي يک کودک فلج پيوند بزنيد . هر گوشه از مغز مرا بکاويد . اگر لازم شد سلول هاي مغزم را برداريد و به مغز پسرک لالي پيوند بزنيد تا بتواند با صداي دورگه فرياد بزند و يا به دخترک ناشنوايي که بتواند زمزمه باران را روي شيشه پنجره اتاقش بشنود . آنچه را که از من باقي ميماند به دست خاک بسپاريد تا از تنم گل ها بشکفند و شکوفه ها سر برآرند. اگر قرار است چيزي از وجود مرا دفن کنيد ، بگذاريد خطاهايم ، ضعف هايم و تعصباتم باشند . گناهانم را به شيطان و روحم را به خداوند بسپاريد . و اگر گاهي خواستيد يادي از من کنيد، کار نيکي انجام دهيد و يا به کسي که نيازمند شماست کلام محبت آميزي بگوييد. اگر آنچه را که گفتم کنيد من تا ابد زنده خواهم ماند.

 

+ نوشته شده جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386ساعت 0:3 توسط samira |

 

+ نوشته شده سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385ساعت 22:27 توسط samira |

 

سال خوبی پیش رو داشته باشبد!

 

ای کسانی که در این کشمکش عید سعید              

سر خوش و بیخبر و می زده با روی سپید

غرق در شوکت و در مکنت و بد مستی پول !

به سیاهی شب بخت بدم میخندید

می نپرسید چرا؟

از چه این هموطن لخت به این صورت زشت ،

رو سیه ساخته و کو به کو افتاده به راه

آخر ای هموطنان!

سرگذشتی است مرا تیره در این روی سیاه !

لحظه ای محض خدا خویش فراموش کنید،

داستان غم پنهانی من گوش کنید

در دل آتش فقر،

دامن خاموشی

از همه تلخی جانسوز که یک عمر چشید

قلب من،

قلب من بسکه تپید قلب من بسکه شکست

نفسم بسکه در اعماق دلم نعره کشید

هوسم بسکه به مغزم کوبید،

پای یک مشت ستمکار ستم پرور مست

بسکه بر خاک سیاهم مالید

خاطرات سیه دوره خاموشی و مرگ

بسکه در پهنه روحم نالید

مثل یک قطره سرشک از دل خون

زندگی از لب چشمم غلطید،

با سر آهسته زمین خورد و لب سرد زمین

لاشه مرده روحم بوسید...

اندر آغوش به هم کوفته وهم و جنون

مغز بیچاره مغزم پوسید!

نفسم!هر چه که بیهوده مرا کشت بسم بود بسم بود !

نفس بیکسم ای زنده دلان قطع کنید

سینه ام چاک کنید!

این غبار سیه از روی رخم پاک کنید

به چه کار آیدم این چشمه خون ؟!

این تن مرده مرگ !

که تن زنده ای کرده چنین آواره

از کف سینه ام آرید برون ،

ببرید! ببرید ، در بیابان سکوت

زیر مشتی لجن و سنگ سیه خاک کنید

آری ....ای هموطنان!

چشمه عشق در این ملک سراب است ! سراب

پایه عدل و شرف پاک خراب است ! خراب

عزُو مردانگی و فهم عذاب است ! عذاب

جور بر مردم بدبخت ثواب است! ثواب

آه...ای چشم زمین غافیه سالار زمان !

باز گو با من سرگشته خور عالمتاب

آدمیت به کجا رفته؟ کجا رفته شرف ؟

کو حقیقت ؟ ز چه رو مرده؟ چرا رفته به خواب؟

این چه نظمی است؟چه رسمی است؟چه وصفی است؟خدا!

سبب این همه بد بختی و غم چیست خدا ؟

جز خدایان زر و کهنه پرستان پلید ،

هیچ کس زنده در این شب به خدا نیست خدا!

کی رسد روز و شود چیره به این ظلمت تار

که پیاده است در آن حق و ستمکار سوار

زیر خاک است گُل و زینت گلدانها خار

فقر میباردش از هر در و از هر دیوار

سرنوشت همه بازیچه مشتی عیار!

سر زحمت به طناب عدم از دار به دار!

زندگی پول ! نفس پول! هوس پول هوار!

مرغ حق یخ زده اندر قفس پول ! هوار!

قدرتی کو که برآید ز پس پول هوار !

هموطن! خنده مکن بر رخ این "حاجی خوار"

صحبت از عید مکن ، بگذر و راحت بگذار !

زاده فقر کجا و طرب فصل بهار

من بیکار که صد بار بمیرم هر روز ،

بالشم سنگ و دلم تنگ و تنم بستر سوز!

کَت ِ من در گرو عید گذشته است هنوز !

به من آخر که چه نوروز سعید است امروز

کهنه روزم چه بد آخر ، که چه باشد نوروز!؟

هفت سین من اگر بودی و میدیدی چیست؟

میزدی فلک تا به فلک زنگ به زنگ

که تنفر بر تو محیط شرف شرف آلوده به ننگ

هفت سین!! وه که چه "سینی" و چه "هفت" همه رنگ!

                                       

 

 

+ نوشته شده سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385ساعت 21:58 توسط samira |